نمیدونی که با دلم چه کردی...
گرمی سلامم آتش خاطره هاست پذیرا باش گرچه میان ما فاصله هاست
تا اینکه رفتم خونه فامیلمون و به دلیل داشتن خونه سوت وکور
رفتم ایستادم جلوی درشون
وای خدا باورم نمیشد
اشکان و دیدم داشت با خاله و دختر خاله ش میرفت که اونا رو برسونه خونشون
دوباره نگاهای معنا دار خیلی تابلو بازی درآورد اما
خالشینا نفهمیدن
خیلی جالب بود
تا اینکه خیلی دور شده بود و برام دست تکون داد
قلبم داشت از دهنم در ميومد
رفتم نشستم پیش مادرم و مادرش
خوشحال بودم
همش تو فکرش بودم تا اینکه سر وکله ش پیدا شد
ای جااااااااااااااااااااااااااااانم
غر غر کردنای مادرش شروع شد
ـکجا بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـنمیشد از خودت یه خبر بدی؟؟؟؟؟
ـنمیگی نگران میشیم؟؟؟؟؟؟؟؟
اونم که شاهد داشت اما نمیتونست بگه که من دیدمش
خلاصه که شروع کرد به توضیح دادن
که مامان به خدا خاله رو داشتم میرسوندم خونشون
باورت نمیشه بیا زنگ بزنم بپرس
مادرش یه کم آروم شد
اونم نشست کمی پایین تر از من و... شروع شد...
دوباره اون نگاه من نگاه
فقط و فقط نگاه
تا اینکه پدرمینا اومدن و اون رفت
نشست پیش اونها که دقیقا روبه روی من میشد
برام این جالب بود که چرا هیچ کس نمیفهمه که ما اینقدر تابلوئیم
خلاصه برادرش یه نگاه به اون میکرد
تا میومد به من نگاه کنه من نگاهمو از اشکان میدزدیدم
فقط اون متوجه تابلو بازیای ما شد
همینجوری شب سپری میشد و ما دلمون به نگاهای هم خوش بود
ساعت حدود ۳۰ .۱۲ بود که داشتم بدترین لحظات عمرمو سپری میکردم
آره بدترین لحظه
داشتیم از هم نگاهامونو جدا میکردن
دیر وقت بود میخواستیم بریم خونه
اومدم تو حیات که کفشامو بپوشم که دقیقا اومد
کنار دسته من و داشت کتونی پاش میکرد
و هر از چند گاهی به من نگاه میکرد و میخندید
خلاصه میگم که خیلی تابلو بازی در میاردیم
اما کی بود که بفهمه
بعد اینکه کفشامو پوشیدم رفتم کنار مادرم و مادرش
که همچنان مشغول صحبت بودن
ما سه نفر ایستاده بودیم که دقيقا اومد ايستاد كنار ما
بازم تابلو بازي...
تا اينكه حرفاشون تموم شد
پدرم همين ديروزش ماشينش و فروخته بود
وتا بخواد بخره يه هفته اي طول ميكشيد
پسر دايي بابام گفت كه ما رو ميرسونه
و تابلو تر از همه جا اين قسمت بود
پدرم جلو نشست ومن و مادرم پشت
واي خدا اشكان هم ميخواست سوار بشه كه
پسر دايي گفت تو كجا؟؟؟ اونم گفت اگه ناراحتي نيام
ميدونست كه اگه بخواد حرف اضافه بزنه ضايع ميشه و
بنابرين نتونست با ما بياد
خيلي ناراحت شدم كه نيومد
خلاصه دست تكون داديم و راه افتاديم
و جالب ترين شبي بود كه تو عمرم ديده بودم
واينكه چرا هيچكس متوجه حركتاي ما نشد هنوزم برام سواله؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
.همينجوري كه تو ماشين نشسته بودم زل زده بودم
به آسمون و داشتم اين آهنگو زمزمه ميكرد
امشب در سر شوري دارم.......امشب در دل نوري دارم......
باز امشب در اوج آسمانم.....باشد راضي با ستارگان.........
داشتم زير لب زمزمه ميكردم
از اين شب به بعد بدبختي هاي من شروع شد...
...
سر قبر زن عموم بودیم که متوجه شدم که کسی پشت درخت ایستاده
حدسم درست بود خودش بود
باورم نمیشد بیاد دنبالم
با یه سرفه و اشاره به نگار فهموندم و هردوتامون خندمون گرفت
خلاصه که مادرم گفت میخواد بره حرم
اما من به دلیل اینکه کتونی پام بود مخالفت کردم
چون پوشیدن و درآوردنش برام سخت بود
نگار هم بخاطر من نرفت
خلاصه که تو حیات موندیم ونرفتیم
اثری از اشکان نبود
نگار رفت پایین حیات تا ببینه کجاست
وای خدا چقدر ضایع شدیم
واستاده بود روبه روی ما داشت به حرکتای ما میخندید
بهش اشاره کردم که چی میخواد
با اینکه دوسش داشتم اما غرورم اجازه نمیداد ...
اونم با دست اشاره کرد که باهام دوست میشی
که از شانس قشنگ من پدرم اومد
منتظر مادرم موندیم که اومد و باهم به سمت خونه عمه م حرکت کردیم
همینجوری پشت سرمون میومد
کنار سوپر مارکت شایان ایستاد
گفتم شاید دیگه نمیاد
اما اومد
خوشحال شدم
این نگار تابلو هم از بس برگشته بود پشت سرشو نگاه میکرد
بابام شک کرد
خلاصه که انگار نگار بیشتر تمایل داشت تا من
تا رسیدیم سر خیابون نگارینا اشکان دست تکون داد به نشونه خداحافظی
و نگار هم با دست تکون دادن جوابشو داد
و منم که مغرووووووووووووووووووور دست تکون ندادم و به راهم ادامه دادم
پاک ذهن منو به خودش مشغول کرده بود
راستی نگفته بودم اشکان یکی از فامیلایه دورمونه
تنها فامیلی که باهاشون رابطه نداريم
اینم باز از شانس قشنگ منه
خلاصه تا شب با نگار حرف زدیم و...
ولحظه خداحافظی.
تا اینکه شب قشنگ فرا رسید و
من پدر ومادرم دوباره به همون محل نگاه برگشتیم
خیلی خوشحال بودم چون میدیدمش
رفتم تو مسجد نشستم
و از بالا به مردا نگاه میکرد
چشمام دنبالش بود
همه رو دیدم غیر اشکان
از اشکان خبری نبود
بی خیال شدم
...
اولین باری بود که کسی رو اینجوری دوست میداشتم
تو اوج غرورم عاشق شدم
۶ سال پیش
حدود ۱۳-۱۴ساله
خیلی خاطرخواه داشتم با اینکه کم سن بودم
چهره جذابی داشتم البته الآن هم دارم![]()
سنم کم بود اما خیلی فهمیده بودم
خیلی مغرور با هیچکس دوست نمیشدم(پسر)
نمیدونم چطور شد...خیلی دلبری کرد
دقیقا یادمه با شدت تمام بارون میومد
من عاشق بارونم پدیده نازیه
بارون قطع شده بود که
یه عده آدم غریبه دور هم جمع شده بودیم
همینطور که من داشتم گریه میکردم نگاهم به نگاهش دوخته شد
....داشت به من میخندید![]()
![]()
ناخودآگاه این تصویر منو یاده این آهنگ محسن چاوشی میندازه
با توام که داری به گریه م میخندی
کاش میشد بیای و به من دل ببندی
چه تصویر نازی
اینجا بود فهمیدم که دوسش دارم
پسر بامزه ایی بود مو بورـ قد بلند ـشلوار لی ـکتونی و پلیور سفید پوشیده بود
خیلی خوش تیپ بود
نگاهامون یه لحظه از هم غافل نمیشد
مگر اینکه کسی متوجه نگاهای ما بشه
که مجبور شیم...
خلاصه دیگه داشت وقت ودا میرسید
رسیدیم به دوراهی که
از سمتی برادر و خواهرا رو به سوی خونه روانه بودن
سمت دیگه پدر و مادر و دختر عمه م رو به سوی امامزاده
و از اونجا به منزل عمه م
من داشتم با خواهرام میرفتم
که نگار (دختر عمه م) اصرار کرد باهاشون برم
من و نگار باهم خیلی جوریم
خلاصه که من با مادرمینا به سمت امامزاده رفتم
....
بارون شدیدی میومد...
بارون بهترین پدیده است که دیدم
دیوانه وار عاشقشم
داشتم گریه میکردم که متوجه سنگینی نگاه کسی شدم
کسی که به گریه های من میخندید
نگاهم به نگاهش دوخته شد
ناخود آگاه این ترانه رو زمزمه کردم
با توام که داری به گریه ام میخندی
کاش میشد بیای و به من دل ببندی...
آره...
من واقعا عاشقش شده بودم
اولین تجربه عشقی رو با اشکان شروع کردم
.
.
.
.
.......
عشق من درکم کن...
| Design By : LoxTheme.com |

